رئیس آدم رباها درباره اینکه چطور می شود دولت آمریکا را وادار به عکسالعمل کرد، ایدهای داشت.
_: یک فیلم دیگر می گیریم. این یکی متفاوت خواهد بود.![]()
این را گفت و از اتاق خارج شد.
بطرف دو محافظی که دو پا آنطرفتر به بالشی تکیه داده بودند، برگشتم. ترس سراپایم را فرا گرفته بود . حقیقتا ترسیده بودم. با خود می گفتم:" خدای من. می خواهند مرا بکشند. می دانم همینطور میشود. نمی دانم کی، اما آنها اینکار را خواهند کرد."
سینه خیز به طرف "ابوحسن" که مسنتر و دلسوز تر از بقیه به نظر میرسید، رفتم. طبانچه 9 میلیمتریاش مثل همیشه در کنارش بود.
به عربی گفتم:" تو برادر من هستی. تو حقیقتا برادر من هستی. به من قول بده که با همین طبانچه و با دستان خودت مرا بکشی. از قمه استفاده نکنید. از قمه استفاده نکنید. طپانچه بهتر است.
سپس به حالت غش و ضعف شروع به گریه کردم. تا آن زمان شش هفته بود که اسیر شورشیان عراقی بودم. آنها مرا محجبه کرده بودند و اسم مرا هم عایشه گذاشته بودند. حتی سعی کردند مرا مسلمان کنند. آنها اجازه دادند با بچه هایشان بازی کنم و مکررا مرا به همکاری با سازمان سیا متهم میکردند.
هنگام شب به خواب عمیقی فرو رفتم و در رویاهایم آزاد و رها شدم. صبح که از خواب برخاستم و خود را کماکان در بند دیدم، غصهی شرایط جدیدم مثل آوار بر سرم خراب شد. هر روز صبح که از خواب بیدار می شدم مثل این بود که تازه ربوده شدهام.
آنروز صبح "ابو نور" ، ارشد آدم رباها، به دیدنم آمد. مطابق معمول عطر خاصی که مصرف می کرد آمدنش را خبر داد. مثل همیشه چشمهایم را به زمین دوختم تا نگاهم به صورتش نیافتد.
با صدای رسا اما خشدارش گفت.
_: باید یک فیلم دیگر از تو بگیریم. آخرین فیلمی که از تو گرفتیم، تو را در شرایط خوبی نشان میداد. و همین باعث میشود که دولت آمریکا همینطور دست روی دست بگذارد.
"ابونور" گفت وقتی آنها فیلمی که شرایط بدی از "مارگارت حسن" تصویر می کرد را پخش کردند، دولت انگلیس خیلی زود واکنش نشان داد. آنها حتی سعی کردند آمریکا را نیز به عمل وادار کنند.
"مارگارت حسن" یک مددکار ایرلندی بود که با یک عراقی ازدواج کرده بود. او در اکتبر 2004 زمانی که به محل کارش میرفت ربوده شد و ظرف کمتر یک ماه، کشته شد.
وقتی "ابونور" خارج شد؛ نشستم و به آهن گداخته بخاری گازی خیره شدم. زانوانم در زیر دشداشه مخلمی قرمز رنگی که به تن داشتم میلرزید. واقعا ترسیده بودم.
اگر قرار بود کشته شود ترجیح می دادم خیلی سریع اتفاق بیافتد. پس سینه خیز به طرف "ابوحسن" رفتم و به پایش افتادم.
_: قمه نه. خواهش میکنم.
نه ابوحسن و نه "ابوقرار"، همقطار جوان و عظیمالجثه اش با دیدن حال برافروخته من دستپاچه شده بودند و نمیدانستند چه کنند. ابوحسن گفت.
_: آرام باش. تو را نمی کشیم. بس کن. گریه نکن.
صدایش خشک و ساده و به نظر صادقانه نمیرسید.
رو به ابوقرار کردم و با التماس گفتم.
_:ابوقرار، تو انگلیسی می دانی. باید به خانوادهام بگویی که من دوستشان دارم و بابت همه چیز از آنها عذر میخواهم.
سپس در برابر دیوار آن خانه که حتی موقعیتش را هم نمیدانستم، نشستم. درست زیر پنجرهای کوچک که رو به بیرون باز میشد و البته نمی توانستم از آنجا فرار کنم. سپس شروع به گریستن کردم. گریستم و گریستم.
***
هفتم ژانویه 2006 در بغداد، یک روز آفتابی و دلپذیر. به نظر میرسید آنروز روز خوبی برایم باشد.
البته نه به این دلیل که زندگی در بغداد آسان بود. روزنامهنگاری آزاد در هر جا که باشد شغل بسیار سختی است. اما هیچ وقت دوست نداشتم در آمریکا در اتاقم بنشینم و بنویسم. کمااینکه مدتی را به این شکل در وزارت کشاورزی به کار مشغول بودم. اما اینجا در بغداد رویای من تحقق یافته بود. من یک خبرنگار خارجی بودم. این برایم خیلی ارزشمند بود که خودم برای خودم کاغذ بخرم. حتی اگر مجبور باشم ژنده و ژولیده در یک هتل زندگی کنم.
کارم را با انجام چند مصاحبه با سیاستمداران عراقی که سعی داشتند دولت جدید را شکل دهند، شروع کردم. سه هفته قبل از آن، عراقیها دولت موقت و دموکرات خود را انتخاب کرده بودند. اما سیاستمدارن سنیمذهب از اینکه کرسیهای کمی را در انتخابات بدست آورده بودند، بیمناک بودند.
تصمیم گرفتم لپتاپم را که ویروسی شده بودم در خانه بگذارم و همراه مترجمم "آلن انویا" برای کار بیرون برویم.
آلن برای من در روند جمعآوری اخبار عنصری حیاتی بود. ما در حدود دو سال در قالب یک تیم کار کرده بودیم. حتی گاهی اینگونه به نظر میرسید که خواهر و برادریم. ما دوستانی نزدیک بودیم که در شرایط سخت و خطرناک عراق دوشادوش هم کار می کردیم.

تصمیم گرفتیم به عنوان خبرنگار آزاد برای یک آژانس خبری ایتالیایی به نام ANSA ، روزنامه USA Today ، US News & World Report و حالا و در این مصاحبه برای کریستین ساینس مانیتور، کار کنیم و زندگی بگذرانیم. بارها توسط اعضای گروههای نظامی بومی مورد تهدید قرار گرفتیم. یکبار بعد از نماز جمعه برسرمان ریختند. حتی باران گلولههایی که از ماشین پلیس شلیک میشد را نیز بر سرمان دیدیم. ساعتها در خیابانهای بغداد پرسه می زدیم و از رایدهندگان معمولی تقاضای مصاحبه میکردیم.
در طول روزهایی که در ترافیک گرفتار میشدیم، آلن داستانهای بامزهای درباره دختر و پسر نوزادش برایم تعریف میکرد. و از اینکه آنها خیلی سریع رشد میکنند، اظهار تعجب میکرد. من سر به سرش می گذاشتم و میگفتم برای همسرش جاسوسی میکنم و اگر نگاه زیر چشمی به دختران زیبا بیاندازد بلادرنگ به همسرش گزارش خواهم کرد.
آنروز صبح اولین اسم در لیست مصاحبهی ما "عدنان الدولیمی"، یکی از سیاستمداران سنی بود. مکانهایی در بغداد وجود دارند که در میان ژورنالیستها به "آنجا نرو" مشهورند. اما دفتر الدولیمی در چنان جایی نبود. البته ما برسم عادت تدابیر امنیتی نرمال را مد نظر قرار دادیم. برای مثال لباس من شامل یک روسری سیاه رنگ بود که کاملا موهایم را میپوشاند. البته لباسهایم، عراقی نبودند. پیش از این بارها به دفتر الدولیمی رفته بودیم. آخرین بارش هم دو روز پیش، زمانی بود که می خواستیم از او قول مصاحبه بگیریم.

حالا که فکر می کنم میبینم ما مرتکب اشتباه مهلکی شدیم. ما چهل و هشت ساعت به کسی وقت دادیم تا مقدمات بازگشتمان را به دفتر دولیمی فراهم کند تا بتوانیم با او مصاحبه کنیم.
"عدنان عباس" از رانندگان قدیمی روزنامه مانیتور بود که در بسیاری از تجارب تلخ گذشته ما را همراهی کرده بود. با ماشین تویوتای او از مسیر عادی به سوی دفتر الدولیمی براه افتادیم. او مارا بیست دقیقه زودتر از قرارمان با الدولیمی که ساعت ده بود، به دفتر الدولیمی رساند.
وارد دفتر الدولیمی شدیم. در آنجا دستیاران او ما را از اتاقی پر از مردان در حال انتظار در حالیکه چای شیرین را در استکانی کوچک می نوشیدند، به اتاق مجاور برد. در آنجا به غیر از ما هیچکس نبود. آلن و من، بلافاصله متوجه غیر معمول بودن این رفتار شدیم.

محل قرار گرفتن دفتر دولیمی
آلن گفت.
_: خوب اینطوری بهتر است. تو یک زن هستی و درست نیست در میان تعداد زیادی مرد قرار بگیری".
دقایق میگذشت و دستیاران الدولیمی در حالیکه مدام با تلفی همراه خود پچ پچ می کردند در اتاق قدم میزدند. با کمک گرفتن از اطلاعات ناچیزم درباره زبان عربی فهمیدم که آنها در حال صحبت با افراد مختلفی هستند و به آنها می گویند خبرنگاری منتظر دیدار با الدولیمی است. کمی از ساعت ده گذشته بود که همان دستیاری که قرارمان را با الدولیمی هماهنگ کرده بود رو به ما کرد و گفت.
_: خیلی متاسفم. دکتر دولیمی الان یک مصاحبه مطبوعاتی دارند. حالا نمی توانند با شما گفتگو کنند. اشکالی ندارد ساعت دوازده برگردید؟
من به عنوان یک خبرنگار خیلی تعجب کردم که چرا قبلا درباره این کنفرانس مطبوعاتی چیزی نشنیده بودم.
ما موافقت کردیم که بعد برگردیم. سپس در آن صبح آفتابی روشن از دفتر بیرون آمده و بطرف عدنان که در انتظارمان بود رفتیم.
در همان حال که سوار ماشین میشدیم آلن یادآور شد باید برای مصاحبه بعدیمان حتما تلفن بزنیم تا مطمئن شویم قرارمان هنوز پابرجاست یا خیر. او روی صندلی جلو نشست و من تلفن همراهم را به طرفش رد کرده و خودم روی صندلی عقب، جای همیشگیام، نشستم. آلن شروع به داد و فریاد زدن کردن تا بلکه بتواند صدایش را در شبکه شلوغ و ناهماهنگ تلفن همراه بغداد، به آنطرف خط برساند.
عدنان استارت زد تا حرکت کند اما ناگهان یک کامیون آبیرنگ با نوراهای قرمز و زرد بر خلاف مسیر جاده ، درست در مقابلمان ایستاد و راهمان را کاملا سد کرد. چند مرد در اطراف کامیون ایستاده بودند و با اشاره سعی می کردند راه را به راننده کامیون نشان دهند.
اما در یک لحظه به طرف ما برگشتند و اسلحه هایشان رارو به ما نشانه رفتند. سپس با چابکی بسیار خود را به ماشین ما رسانده آنرا در اختیار گرفتند.
عدنان پا روی پدال ترمز گذاشت و به همراه آلن دستهایش را بالا برد. این اتفاق در بغداد امری عادی بود بطوریکه ما به آن عادت کرده بودیم. هر روز گروههای خصوصی تامین امنیت، بارها دست به اسلحه میشدند تا راه را برای مشتریانشان امن کنند.
اما این بار با گذشته فرق داشت. مردان مسلح اسلحههایشان را پایین نیاوردند. و به ما نزدیکتر شدند.مردی خپل و چاق با ریش بزی جو گندمی که از همه به ماشین ما نزدیکتر بود، اسلحه را از شیشه جلوی ماشین رو به عدنان نشانه رفت.
چشمانم با تعجب به او خیره شده بود. از اینکه چرا اسلحهاش را پایین نمی آورد گیج شده بودم. در همان موقع عدنان و آلن در ها را باز کردند و از ماشین پیاده شدند.
مرد اسلحه بدست به طرف ما دوید. وقتی سعی کردم از ماشین خارج شوم نجوایی در گوشم پیچید.
_: نه، نه. پیاده نشو.
در همان حال که یک نفر مرا به درون ماشین هل میداد، در ماشین روی قوزک پایم بسته شد. آنقدر مرا با قدرت هل داد که شیشه سمت سمت راست عینکم از جایش درآمد. قبل از اینکه آن عوضی در را ببندد، از میان شکاف در، آخرین لحظات زندگی آلن را دیدم.
عدنان رفته بود. مرد چاق جای او نشسته بود. دیگر مردان روی صندلی عقب نشسته بودند و من در میان آنها مانند ساندویچ در حال له شدن بودم. با سرعت به خیابان اصلی رفتیم و از آنجا به سمت راست پیچیدیم.
ربایندگان من در حالیکه خیلی هیجانزده و شادمان بودند، فریاد میزدند.
_: جهاد، جهاد، جهاد!
***
پیتر گریر:
ربوده شدن جیل کارول در تاریخ هفتم ژانویه2006 ، اسارت گروگانهای دیگری را نیز در پی داشت. اما جیل در میان آنها، تنها گروگان اصلی بود که شدیدا در معرض خطر قرار داشت.
گروگانهای دیگر خانواده او و بسیاری از دوستان و همقطارانش بودند که از همان ساعات و روزهای اولیه پس از شنیدن خبر ربوده شدن جیل، زندگی طبیعیشان پایان یافت. از آن پس آنها ساعاتشان را در اسارت نگرانی و گاهی هم ترس، گذراندند. کار روزمره دیگری با هدفی جدید به آنها محول شده بود؛ آزادی جیل.
تنها چیزی که مایه آرامش آنها بود دست بکار شدن بود. در آن صبح سیاه شنبه، اولین کاری که "جیم کارول" پدر جیل انجام داد این بود که کامپیوترش را روشن کند تا ببیند آیا می تواند اطلاعاتی درباره آدمربایی بدست اورد یا خیر. از سوی دیگر "مری بث" مادر جیل هم به خواهر جیل، کتی کارول، تلفن کرد. کتی برای یک کمپانی مشاوره در تحولات بینالمللی کار می کرد. او همان رو ز با هر شماره تلفنی که از خاورمیانه داشت، تماس گرفت.
در بوستون، پیش از طلوع آفتاب، روزنامه مانیتور تیم اضطراری جیل را تشکیل داد. "مارشال اینگورسون" به عنوان سردبیر، "دیوید اسکات" به عنوان سردبیر خارجی و "آملیا نیوکومب" به عنوان معاون سردبیر خارجی انتخاب شدند. "ریچارد برگنهایم" نیز که مشغول گذراندن اولین تعطیلاتش در مکزیکو از زمان انتخابش به عنوان سردبیر روزنامه بود، با اولین پرواز به بوستون برگشت.
جیل که توسط شورشیان اسلامگرا در انزوا قرار گرفته نبود هیچوقت چنین اتحادی را به منظور آزادیاش تصور نمیکرد.در هفتههایی که در پیش بودند او از فکر در باره خانوادهاش اجتناب میکرد چون به شدت غمگین میشد. هروقت هم که به آنها میاندشید آنها را در حالی تصور میکرد که بسیار نگران و مضطرباند و منتظر وعدهای از سوی دولت امریکا هستند. وقتی هم که به روزنامه فکر میکرد با خود می اندیشید که او فقط یک خبرنگار آزاد است. نه کمتر و نه بیشتر. از طرفی روزنامه هم امکانات مالی چندانی ندارد. با خود فکر میکرد پس از ربوده شدن او و کشته شدن مترجمش، دیگر کارکنانش هم از عراق خواهند گریخت. اما او اشتباه میکرد.
***
جیل کارول:
در نخستین دقایق پس از ربوده شدن، ربایندگان با انواع و اقسام سوالاتی که به زبان عربی از من میکردند، سوالپیچم کرده بودند. من نقش یک احمق را بازی کردم. چراکه میترسیدم آنها فکر کنند من خیلی سرم میشود و کارم را تمام کنند.
آنها بسرعت تویوتای عدنان را به طرف بزرگراه غربی بغداد که توسط مزارع کشاروزی احاطه شده بود، راندند. آنها دایرهوار حرکت میکردند. گویی به زمان مرگ نزدیک میشدیم. آنها باور داشتند که موفقیتشان را خدا به آنها عطا کرده است، بنابراین مکررا لفظ " الله اکبر" را تکرار می کردند.
زمانیکه به جادهی پردستانداز روستایی وارد شدیم با خود گفتم.
_: آنها می خواهند مرا به این دشت ببرند و بکشند.
به نظر می رسید آنها ذهن مرا که از شادی آنها ترسان شده بودم میخواندند.
یکی از آنها با لهجه رسمی انگلیسی گفت.
_: چرا نگرانی؟ نه. نگران نباش. این جهاد است. ما مجاهدین عراقی هستیم. چرا نگرانی؟
شورشیان سنی اسلامگرا بیش از گروههای دیگر عراقی، اقدام به گروگانگیری میکردند. بسیاری از آنها از متحدان ابومصعب الزرقاوی بودند که تا پیش از کشته شدنش توسط حمله هوایی نیروهای آمریکایی در هفتم ژوئن، رهبری گروه القاعده را در عراق عهده دار بود.
اما در خارج از این هیاهوها، دنیا چیز زیادی از این گروهها نمیدانست. اینها از آن گروههایی نبودند که بخواهند با برگزار کردن کنفرانس مطبوعاتی و طی روندی سیاسی، خواستهها و شکایات خود را مطرح کنند. آنها نیرویی قدرتمند در عراق بشمار می رفتند اما مانند سایهای در پشت پرده مخفی می شدند. ما تنها میتوانستیم شبحی از آنها را ببینیم اما نمیتوانستیم حدس بزنیم آنها واقعا چه کسانی هستند، چگونه فکر میکنند و چه چیزی به آنها انگیزه میدهد.
من و آلن سعی کردیم در طی چند ماه به تصویر درست و واضحی از یکی از جماعتهای سنی عراق برسیم. حمایت ضمنی آنها از شورشیان، اجازه انجام عملیاتهای تروریستی را می داد و رسیدن به درک درستی از آنها این امکان را فراهم میآورد تا درک صحیحی از نیروهایی که عراق را از هم میپاشانند، بدست آید.
حالا این فرصت برای من بدست آمده بود تا از درون به مطالعه این موضوع بپردازم. فرصتی که همیشه در جستجویش بودیم. با دیدن اینکه این هدف چه بهای گزافی برای آلن داشت، هیچگاه تا این اندازه از جهل و نادانی خود مایوس نشده بودم.
***
پیتر گریر
صبح روز هفتم ژانویه زنگ تلفن خانه "اسکات پترسون" در ترکیه به صدا درآمد. اسکات کارمند روزنامه مانیتور در ترکیه بود. در همان زمان اسکات در حال خارج شدن بود تا به پروازش برسد. همسر اسکات گوشی را برداشت و شماره تلفن همراه اسکات را به تلفن کننده داد. بهتر بود در طول راه با اسکات حرف بزنند چراکه در غیر اینصورت او پروازش را از دست میداد. او در راه بود تا گزراشی از آنفلونزای پرندگان تهیه کند.
کمابیش می توان گفت که آقای پترسون از خبرنگاران خارجی کهنه کار روزنامه بود. او حتی در آفریقا در حین تهیه یک گزارش مورد حمله یک مار سمی قرار گرفت و از آنروز به بعد شالگردنی را به عنوان یادگاری دور گردنش می اندازخت. او آنقدر به سنگنوردی علاقه داشت که در طول چهار تا شش هفتهای که برای ماموریت به بغداد سفر کرده بود در ساختمان روزنامه مانیتور دیوارهای برای سنگنوردی بنا کرد تا بتواند مدام خود را از لحاظ جسمی و روحی آماده و روی فرم نگه دارد.
پس از پنج دقیقه تلفن همراه او بصدا درآمد. آنطرف خط اداره امنیت انگلیس بود که به بسیاری از خبرنگاران شاغل در عراق خدمات مشاورهای ارائه میداد. پس از یک مکالمه کوتاه و مختصر، پترسون از رانندهاش خواست دور بزند. سپس به سردبیر خارجی روزنامه تلفن کرد تا مقصد جدیدش را به او اطلاع دهد. مقصد جدید جایی نبود جز عراق..
پترسون عادت داشت گهگاه در دفترچه یادداشتش چیزی بنویسد. در آنروز او در یکی از آن دفترچههای آبیرنگش که اتفاقات زندگیاش را در آن ثبت میکرد، نوشت:" جیل در بغداد ربوده شد." سپس کمی پایین تر از آن سطر با حروف کوچکتر نوشت:" دعا کنید"
***
اتاقی بسیار کوچک بود که با مبلمانی به سلیقهی عراقی مبله شده بود. مبلمان اتاق عبارت بودند از دو تختخواب و یک صندلی مستعمل که با روکشی از مخمل سیاه با حاشیه های طلایی رنگ پوشیده شده بود. تلویزیون به همراه جعبه ماهوارهایاش در گوشه اتاق قرار گرفته بود.
"ابورشا" مردی عظیم الجثه که مسئول سازماندهی محافظان من بود روی یکی از مبلها لم داده بود. نه همسرش و نه هیچ کدام از بچههایش در مقابل او روی صندلی ننشسته بودند.
ابورشا دستگاه کنترل تلویزیون را به من داد و گفت.
_: هر کانالی که تو بخواهی.
در حالیکه بسرعت از این کانال به آن کانال میرفتم و سعی می کردم طبیعی رفتار کنم، از خود پرسیدم.:" جلوی مجاهدین چطور میخواهی جستجوی کانال کنی؟
برنامه های سیاسی تمام شده بود. اخبار هم همینطور.
سرانجام روی کانال یک دوبی توقف کردم. برنامه اپرا در حال پخش بود. با خود گفتم؛ این خوب است. اپراست. از زنهای لخت خبری نیست. درست است که محجبه نیست اما اشکالی ندارد.
برنامه آنشب درباره افرادی بود که اتفاقات بدی برایشان افتاده و علیرغم آن نجات پیدا کرده بودند و هنوز امید داشتند. یکی از مهمانان اوپرا زنی بود که در دهه هفتاد مدل بوده و سرطان پستان گرفته بود و در حال حاضر یک عکاس مشهور و موفق بود. آن برنامه حقیقتا روی من اثر گذاشت. اپرا درباره اینکه چطور افراد موفق میشود از پس چنین مشکلاتی برآیند حرف میزد و من با خودم فکر می کردم که این برنامه با تعالیم دینی اسلام مرتبط است.
***
تنها چند ساعت را در اسارت گذرانده بودم. این خانه بزرگ به همراه دو واقعه، دومین مکانی بود که مرا به آنجا آوردند.
اولین جایی که رفتیم خانهای کوچک و محقر با سه اتاق بود که در حومه بغداد در میان نیهای بلند قرار داشت. آنجا مکانی محقر بود که با مصالح بدردنخور ساخته شده بود. ربایندگان لباسهایی جدید به من دادند و من در حمام در حالیکه نگاه عبوس زن خانه به من دوخته شده بود آنها را پوشیدم.
آنها از توضیح اینکه صد دلاری را که در جیب لباسم پیدا کرده بودند را برای خودشان برنخواهند داشت بسیار عذاب کشیدند. یکی از آنها در حالیکه پول را به من نشان میداد، گفت.
_: وقتی خواستی به آمریکا برگشتی به تو پس خواهیم داد.
واقعا این مردان که بودند؟ آدم ربایی مجاز بود اما برداشتن پول خیر. و کمتر از یک ساعت پس از کشتن آلن برای دزدیدن من، به نظر می رسید می خواهند بگویند سرانجام مرا آزاد خواهند کرد.
سپس بسوی خانه دوم که ظاهرا خانهی یکی از ربایندگان بود، حرکت کردیم. اسم او "ابورشا" بود.
از پله ها بالا رفتیم و وارد اتاق اصلی خانه شدیم. ظرف چند دقیقه مترجم از راه رسید و بازپرسی آغاز شد.
آنها میخواستند نام من و نام روزنامهای که برایش کار میکنم بدانند. می خواستند بدانند کامپیوتر من چقدر ارزش دارد و آیا تجهیزات مخابره پیام برای دولت یا ارتش را در خود دارد یا خیر. درباره اینکه آیا کسی از خانوادهام الکل مینوشد یا خیر پرسیدند. همچنین از تعداد خبرنگاران آمریکایی در بغداد سوال کردند و اینکه آیا خبرنگاران دیگر کشورها را می شناسم یا خیر. و همینطور صدها سوال دیگر.
سپس مترجم با صدای خشدار و آرام موقعیتم را برایم تشریح کرد.
_: تو خواهر ما هستی. ما هیچ مشکلی با تو نداریم. مشکل ما با دولت تو است. ما فقط میخواهیم چند وقت تو را پیش خود نگه داریم. ما خواهان آزادی زنان زندان ابوغریب هستیم. شاید پنج یا شش زن باشند. ما در نظر داریم از دولت تو بخواهیم آنها را آزاد کند.
( همیشه گزار ش میشد که ده زن عراقی در میان 14000 زندانی ، زندان ابوغریب نگهداری میشوند که گمان میرود تحت آزار و تجاوز نیروهای آمریکا و انگلیس باشند.)
مترجم ادامه داد.
_: در این اتاق خواهی ماند. این پنجره را میبینی. سعی نکن دستت را روی این پنجره قرار دهی. در زیرزمین خانه مکانی داریم که بسیار تاریک و سرد و کوچک است. اگر به پنجره نزدیک شوی تو را آنجا میاندازیم. بعضی از دوستانم میگفتند باید تو را آنجا بیاندازیم اما من مخالفت کردم و گفتم تو یک زن هستی. نباید به تو سخت بگیریم. زنها در اسلام خیلی مورد احترامند.
پس از آن آنها با یک دیس پر از برنج و مرغ از من پذیرایی کردند. معلوم بود این غذایی است که فقط برای مهمان مهیا می کنند. سپس مرا به اتاق پایینی دعوت کردند تا با خانواده ابورشا تلویزیون تماشا کنم.
این همان زمانی بود که ما اوپرا نگاه کردیم. پس از آن ابورشا از من سوال کرد برای صبحانه چه دوست دارم و چه زمانی صبحانه میخورم. این رفتار او بخشی از برنامهای بود که طی آن به طرز برداشت من از رفتارشان بسیار اهمیت میدادند و برایشان خیلی مهم بود که من درباره آنها بد فکر نکنم. آنها دوست داشتند من به این نتیجه برسم که آنها مردان خوبی هستند و رفتارشان با من خوب است.
خیلی مهمان نواز به نظر می رسیدند. اما از نظر من هر ثانیهای برای من یک آزمایش بود. انتخاب غذا برای صبحانه و یا انتخاب یک کانال تلویزیونی برای تماشا، همه و همه آزمایشهایی بودند که اگر در آنها رد میشدم، بدون تردید مرا میکشتند.
بالاخره به آنها گفتم میخواهم بخوابم. مرا به اتاق بالایی راهنمایی کردند. روی تختی که در دورترین فاصله از پنجره قرار داشت دراز کشیدم. صدای تیکتاک ساعت خیلی بلند بود. سپس باران شروع شد. از آنجایی که عاشق باران هستم با خود فکر کردم این حتما یک نشانه خوب است.
اما من در تمام طول روز نقش بازی کرده بودم و سعی می کردم احساساتم را کنترل کنم. و سیاهی حضور ربایندگان مرا فرا گرفته بود.
موجی از اضطراب و هیجان گهگاه به من هجوم میآورد،" آه خدای من. آلن کشته شده." این موج هیجان گاهی نزدیک بود مرا در خود غرق کند آنگونه که میخواستم به دیوار بچسبم و جیغ بکشم. باید در مقابلش میایستادم.
با خود میگفتم:" حالا نباید محزون باشم. حالا نباید. باید همه چیز را فراموش کنم.
به سقف تاریک بالای سرم خیره شدم و آلن را در نظر آوردم. به او گفتم:" متاسفم آلن. بعدها بیشتر مراقبت خواهم بود". احساس میکردم به او خیانت کردهام. من به نجات یافتن فکر میکردم بنابراین باید فکر این جنایت وحشیانه را از خود دور می کردم. اما میدانستم که از برخی جهات میبایست درباره تقصیرات خودم در رابطه با مرگ آلن فکر کنم.
وقتی شب فرا رسید با خود فکر کردم آیا دوستانم از ماجرا باخبر شدهاند یا خیر. میدانستم تا بحال حتما "فیروز" همسر آلن از این فاجعه باخبر شده است.
با خودم میگفتم:" بله. حتما تابحال متوجه شدهاند. هوا تاریک شده و او هنوز خانه نرفته است. آنها حتما متوجه شدهاند. حتما حالا فیروز در حال جیغ کشیدن است. حتما همینطور است
ترجمه: آرمین منتظری